بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )

75

عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )

كشتى مىبرد . يك روز كه در درياى بارنان سير مىكرد و قصد كولم را داشت طفل را از مادرش كه در كابين كشتى بود طلب كرد مادر طفل را در آغوش پدر گذارد و پدر تا غروب آفتاب او را در بغل داشت و با او بازى مىكرد ناگاه باد شديدى برخاست و دگل كشتى را واژگون ساخت . مردانشاه را وحشت فراگرفت همين كه طوفان شدت يافت اراده كرد طفل را به دامان مادر افكنده خود به چاره‌جوئى برخيزد اما بدون آنكه متوجه شود كودك به دريا افتاد و او تا نماز صبح به تمشيت امور كشتى پرداخت ، چون سپيده صبح دميد و دريا آرام گرفت و نظم كشتى برقرار گشت با خاطرى آسوده به جاى خود نشست و به مادر طفل گفت مرزبان را بياور زن جواب داد مرزبان از اول شب نزد تو بود ، مرد از اين گفتار متوحش شد چنان كه ريش خود را مىكند و سرش را به در و تخته مىكوفت ، بدين‌گونه تمام اهل كشتى را مشوش و پريشان‌خاطر ساخت . در اين زمان سكان‌بان كشتى گفت : از اول شب سكان كشتى در زيردست من به سنگينى حركت مىكند آنجا را جستجو كنيد چون بدان مكان توجه كردند چيزى را ديدند كه در آنجا بىحركت قرار گرفته است مردى را براى تجسس پائين فرستادند چون آن مرد برآمد طفل را سالم و بىعيب با خود داشت و او را به مادرش تسليم كرد مادر پستان در دهانش گذاشت ، به خوبى شير خورد ، سن طفل در آن وقت پانزده ماه بيشتر نبود . اسميعيلويه به من گفت : مرزبان را من ديدم موقعى كه هفتاد سال از عمرش گذشته بود و در يك روز سيزده بار نزد قاضى عمان آمد و براى ربودن اموال مردم قسم خورد اما قسم دروغ . بسيارى ديگر از مردم به من مىگفتند در ميان ناخدايان كشتى ناخدائى ظالم‌تر از اين مرزبان نيست و با بازرگانان كشتى خودش مانند